گروه بزرگ هر چه می خواهی EverythingUwant
ما بهترین نیستیم، اما به سوی بهترین ها پیش می رویم...
|
|
خدا هست! خدا هست!
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها درگرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا اینهمه مریض میشدند؟ * بقیه در ادامه مطلب * ادامه مطلب نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
عشق و عبادت رابطه عشق با عبادت چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید: " راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید : " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ " سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟ من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم. رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن به گذشته رجوع کن. بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد. مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق !!! یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی. گویند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است. اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله ی غیر منطقی برسی ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی. عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی. * عاشق باشید تا عابد باشید * نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
دیوانه خانه! در دیوانه خانه! در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي كنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايي؟» مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت : «چه سوال عجيبي، اما جوابت را مي دهم. پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم مي خواست من مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشمو از او پيروي كنم. برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم.»
«استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.»
«پس به اينجا آمدم. اين جا را سالمتر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.»
سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟»
پاسخ دادم : «نه، من بازديد كننده ام.»
و او گفت : «آه، پس تو يكي از آنهايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كند!!!»
باغ پيامبر و سرگردان
جبران خليل جبران
ترجمه دكتر آرش حجازي نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
زندگی یعنی... زندگی یعنی... زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک … نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
خوشبختی چیست؟؟؟ خوشبختی چیست؟ كودكي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران نوشته شده توسط سارا (نویسنده) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
خوشبختی خوشبختی چیست؟؟؟ آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.(مونتسکیو) نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |
عشق و نفرت چند حکایت زیبا<<عشق و نفرت>>زنی به مردی گفت : دوستت دارم
|
|