تبليغاتX
گروه بزرگ هر چه می خواهی EverythingUwant

ما بهترین نیستیم، اما به سوی بهترین ها پیش می رویم...









خدا هست! 

خدا هست!

   مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها درگرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.

   مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟

   آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا اینهمه مریض میشدند؟
   بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
   اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.
   نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیزها وجود داشته باشد....

* بقیه در ادامه مطلب *


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

عشق و عبادت 

رابطه عشق با عبادت

   چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید:

   " راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید :

   " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ "

   سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟

   من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم.

   رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن به گذشته رجوع کن.

   بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.

   مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق !!!

   یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی.

   گویند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است.

   اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله ی غیر منطقی برسی  ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی.

   عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول  است که به اوج تمامیت رسیده باشی.

* عاشق باشید تا عابد باشید *

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

دیوانه خانه! 

در دیوانه خانه!

   در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي كنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايي؟»

   مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت : «چه سوال عجيبي، اما جوابت را مي دهم. پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم مي خواست من مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشمو از او پيروي كنم. برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم.»
   «استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.»
   «پس به اينجا آمدم. اين جا را سالمتر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.»
   سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟»
   پاسخ دادم : «نه، من بازديد كننده ام.»
   و او گفت : «آه، پس تو يكي از آنهايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كند!!!» 
 
باغ پيامبر و سرگردان
جبران خليل جبران
ترجمه دكتر آرش حجازي
نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

زندگی یعنی... 

زندگی یعنی...

زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
 سوت داور............
 بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
 غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
 مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
 بازی تمام شد...
زندگی را باختی

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

خوشبختی چیست؟؟؟ 

خوشبختی چیست؟

كودكي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
نوشته شده توسط سارا (نویسنده) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

خوشبختی 

خوشبختی چیست؟؟؟

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.(مونتسکیو)
---
 
خوشبخت کسی است که راه قدر دانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگرانرا به قدر شادی خود حس میکند.(گوته)
---

خوشبختی هر روز یکبار در منزل را میزند ولی بد بختانه صاحب خانه در ان موقع در منزل همسایه است و صدای در را نمیشنود.(برناردشاو)
---

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد.(ابراهام لینکلن)
---

برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست.(ارتور شوپنهاور)
---

غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست.(موریس متر لینگ)
---

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از ان بر خور دار کنیم.(کارمن سیلوا)
---
 
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید.(درایدن)
---

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید.(لناو)
---

انسان در اغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند.(دشتی)
---
 
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است.(اندره موروا)
---
 
یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد.(هرشل)
---

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.(ویلیام شکسپیر)
---

به دست اوردن انچه را که ما ارزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای به دست اوردن ان تلاش نمی کنیم خوشبختی است.(لوسیا)
---

انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود.(ساموعل اسمایلز)
---

به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید.(ساچل پیچ)
---

خوشبختی و وسایل ان در سازش و هم اهنگی با دیگران به دست می اید.(علی وکیلی)
---
 
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم.(اوسکارو ایلد)

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

عشق و نفرت 

چند حکایت زیبا

 

<<عشق و نفرت>>

 

زنی به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....

 
<<اشک ها و خنده ها >>


شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
 
<<ترانه عاشقانه >>

شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !

 
برگرفته از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان اثر جبران خلیل جبران
نوشته شده توسط سارا (نویسنده) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

شعری زیبا از نظامی گنجوی 

 

دیده  اگر جانب  خود  وا کنی

در  تو  بود  آنچه   تمنا   کنی

عاقبت از غیر نصیب  تو نیست

غیر تو ای خفته طبیب تو نیست

 

چاره خود کن که طبیب خودی

همدم خود شو که حبیب خودی

 

پیرتهی  کیسه ی  بی  خانه ای

داشت مکان در دل  ویرانه ای

 

گنج زری  بود  در آن خاکدان

چون  پری از دیده مردم  نهان

جای  گدا  بر سر آن  گنج  بود

لیک ز غفلت ز غم  و رنج  بود

 

روز به دریوزگی از بخت شوم

شام به ویرانه درون همچو بوم

عاقبت  از ناله  و اندوه  و درد

مرد  گدا مرد  و نهان ماند گنج

 

ای شده غافل ز غم و رنج خویش

چند  نداری  خبر از گنج  خویش

 

گنج  تو  آن  خاطر آگاه  توست

گوهر تو اشک  شبانگاه  توست

 

از ره  غفلت  به   گدایی  رسی

گر به خود آیی  به  خدایی رسی

نظامی گنجوی

نوشته شده توسط علی (مسئول روابط عمومی) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

رفتار خر مابانه!!! 

یک رفتار خرمابانه!!!

   روزي روزگاري یه خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ... يالا

   کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد. خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد .......خر بي ادب نفهم!!! آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب... اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٌٍرش کنم ..خره هم که پيره  و ارزش اين که بخوام بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر...
 
 
   کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه... خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد، شروع کرد عرعرهاي جانسوز سر دادن.. از همون هايي که دل هر خري کباب ميشد از شنيدنش. پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند.
   ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا (يا خانوم) خره نه...
کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عره خره نيست که ديد عجب خر پر آي - کيويي بوده اين خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده. هر بيل خاکي که تو چاه ريخته ميشده، مي ريخته پشت کمر خره. اونم خودشو مي تکونده و ميرفته روش مي ايستاده، مث پله...
 
   هر چي کشاورز و همسايه هاش خا ک مي ريختن تو چاه، خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده... و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر چاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن... به اين ميگن خر
 
 
نتیجه:
   زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه. ولي برای اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين باید سعی کنید مشکلات رو از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر.
   ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي.
   هر کدوم از مسائل زندگي  ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه. فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار.
 
خودتو بتکون و يه پله برو بالا
نوشته شده توسط علی (مسئول روابط عمومی) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

تصویر آرامش 

تصویر آرامش

   پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
   آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
   پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
   اولی، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشهء چپ دریاچه، خانهء کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
   تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
   این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجهء پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانهء طوفان، جوجهء گنجشکی، آرام نشسته بود.
   پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برندهء جایزهء بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد :

   " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است."

منبع: نتورکرهای ایرانی

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

زندگی 

  چندی پیش در بوستون بودم. نیمه شب پس از یک سمینار تصمیم گرفتم در خیابانهای شهر قدم بزنم. مردی را دیدم که بی هدف و سرگردان به هر طرف میرفت و سرانجام سر راهم را گرفت. قیافه اش نشان می داد که هفته ها در کنار خیابان خوابیده است و ماهها سر و روی خود را اصلاح نکرده است. به من نزدیک شد و گفت « آقا ممکن است خواهش کنم ربع دلار به من قرض دهید» گفتم: «همین؟! فقط ربع دلار!». گفت: « بله فقط ربع دلار ». توی جیبم یک سکه ربع دلاری پیدا کردم و به او دادم و گفتم: «زندگی هر چه بخواهی همان را به تو میدهد» مردک نگاهی از روی بهت به من کرد و دور شد.

   همانطور که از پشت سر نگاهش میکردم به این فکر کردم که بین افراد شکست خورده و موفق چه فرقی است؟ این شخص با من چه تفاوتی دارد؟ چطور است که من میتوانم هر موقع و هر جا تقریبا هر کاری را که دلم بخواهد انجام دهم اما او که تقریبا شصت سال از عمرش گذشته است در خیابانها زندگی می کند و شخصیت خود را به خاطر ربع دلار کوچک مینماید؟ آیا خدا از آسمان فرود آمده و گفته است «رابینز تو آدم خوبی هستی تو باید به رویاها و آرزوهایت برسی؟!» گمان نمی کنم اینطور باشد. آیا کسی امکانات و منابع خاصی را در اختیار من گذاشته است؟ باز هم خیال نمیکنم. روزگاری وضع من هم خیلی بهتر از او نبود. فقط مشروب نمی خوردم و کنار خیابان نمی خوابیدم. زندگی همان چیزی را به ما میدهد که بخواهیم. «اگر ربع دلار بخواهید ربع دلار گیرتان می آید اگر هم درپی شادمانی و موفقیت باشید به آن می رسید»
                                                 "آنتونی رابینز"

   ۱. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد به دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.
                            «مارسل پیر.وو» 

   ۲. بزرگترین دروغ دنیا چیست؟ این است که ما در لحظه ای خاص تسلط آنچه برایمان پیش می آید را از دست می دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط می شود. این بزرگترین دروغ دنیاست.
                            «پائولوکوئیلو»

پس، بخواهید و مصمم بایستید

منبع: نتورکرهای ایرانی

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |

آزمونی برای انتخاب نخست وزیر 

   پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته. وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد ، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

   پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

نوشته شده توسط مهرداد (مدیر گروه) | لینک ثابت | موضوع: حکایات آموزنده |